
|
سردار باقرزاده اعلام کرد خبر عجیب: حفر ۳۲۰ هزار قبر در ایران برای دفن سربازان متجاوز |
این یعنی چی؟
یعنی اگه برای سربازان متجاوز حملات احتمالی قبر حفر میکنند...
برای ما چی کار میکنند؟
این یعنی واقعا ما دوباره داریم میریم به سمت جنگ؟
یعنی سران کشور قضیه جنگ را اینقدر جدی گرفتند و به ما نمیگن؟
بر اساس گزارش ارسالی بنیاد حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس؛ سردار میرفیصل باقرزاده فرمانده كمیته جستجوی مفقودین ستاد كل نیروهای مسلح اظهار داشت: در اجرای مواد كنوانسیون ژنو و پروتكلهای الحاقی و همچنین دیگر دستورالعملها و مقررات بینالمللی مربوط به نحوه همكاری دولتها با كمیته بینالمللی صلیب سرخ در شرایط جنگ و نبردهای مسلحانه، تمهیدات لازم برای تدفین اجساد سربازان متجاوز دشمن درنظر گرفته شده است.
من اصلا درک نمیکنم...
تا بعد
پی نوشت:
میگن قبل از هر جنگی یه جور جنگ روانی هم آغاز میشود..
تو هيچ ميپنداشتي كه روزي به درمان دردم نيايي؟
در سيطره اتفاقات خوب كه هميشه
در اطراف من ميافتد...
امروز شايد يكي از اون روزهايي بودكه هيچوقت نشه فراموشش كرد
روزي كه خدا لطف كرد و اجازه داد تا من كمي بيشتر بفهمم و
بزرگتر باشم
كه درد عزيز است و تو را بزرگ ميكند
كرامت نفس ميدهد و
عزتت ميبخشد
بگذار تو را جراحت دهد و بخراشاند...
شايد كمي لعل درونت نمايان شود...
خدايا درد را شكر
هجران را شكر
و اين نعمت كه نامش صبر نهادي را شكر...
توشه ميپيچم...
آماده رفتنم...
و اين خود درد جديدي است...
با لبخند و رضايت ميگويم
خدايا شكر....
تا بعد
صفحات سایت های خبری را میخونم...
-احتمال حمله آمریکا به ایران
-احتمال حمله اسرائیل به ایران
- احتمال قحطی آب در ایران
صفحات وبلاگ دوستان را میخونم:
- من دپ زدم
- من خسته ام
-من هر روز مرگ را به چشم میبینم
- من بابام اینو گفت
-من کتاب میخونم بعد میرم افسرده میشم
-من عوق میزنم
-من رفتم
میرم تو رستوران شرکت که یه لقمه غذا بخورم:
-مهندس فلانی کفشاش کهنه است
-مهندس چنانی 2 هفته است ریششو نزده
-مهندس بیساری عقده ایه کلا!!
با دوستام میرم بیرون:
-کار نیست
-پول نیست
-لباس آدمیزادی نیست
-ازش طلاق میگیرم
-نمیخوام باهاش ازدواج کنم...کچله!
.
.
مردم از دست اینهمه غرغر
بدون نق هم میشه زندگی کرد
فقط اگر همینو بدونیم که اصلا وقتی نمونده!
تا بعد
![]()
اما حوصله نوشتن ندارم
اشکالی نداره که؟
تا بعد...
فعلا هم هوا بد است
هم قلم من کور است
و هم تو بی حوصله ای..
درین شرایط چرا سر بسر هم بگذاریم...؟
گاهی باید فاصله ای انداخت تا دلها بهم نزدیک شوند....
تا بعد
۱.دانشجو که بودم میدیم که استادم گاهی ازینکه بیشتر بدانم و بیشتر از او
مشتاق باشم کمی ناراحت میشد...
۲. همان سال اول با بچه ها رفتیم مراسم ختم رضا کلانتری..
دانشجو نخبه دانشگاه شریف که شب خوابید و صبح بلند نشد و گفتند
خود کشی کرده است.
۳. شهروز کشاورز در دانشگاه سیانور خورد و خود را کشت...چرا؟
از نظام آموزشی چه انتظاری میشود داشت؟
برای امثال شهروز کشاورز چقدر سخت بود
که خود را به یکی از دانشگاه های خارج از کشور
برساند و خود را خلاص کند؟
بگذار من به تو بگویم....اصلا سخت نبود.
...رتبه دار المپیاد شیمی باشی...
رتبه برتر ازمون دکتری باشی...آنوقت نتوانی پذیرش بگیری؟
چرا نرفت؟...از من نپرس....چرا خودش را جلو چشم آن استاد
حماقت پیشه کشت؟...از من نپرس...
اصلا نمیشناختمش...........
فقط میتوانم خیلی راحت بگویم...
برای همه خودمان متاسفم..........
تا بعد
این متن را بخوانید...
هیچ مواد منفجرهای در این نمایشگاه معراج شهدا وجود نداشته است و تمام قدرت این انفجار به این قفسه بوده است که به عنوان ترکش بعد از انفجار عمل کرده است. موج انفجار به قدری شدید بود که قفسه 600 کیلویی را پرتاب کرده است و نفراتی را قطعه قطعه کرده است و حدود 170 نفر را مجروح کرده است و در سقف حسینه شکاف عظیمی ایجاد کرده است كه طبیعتا می توان نتیجه گرفت كه مقدار مواد منفجره زیاد بوده است
از بیانات گهربار اقای حائری امام جمعه وقت شیراز...
من خودمم شیرازیم...میشناسم این مرد شریف را
ولی واقعا میگم...ضد و نقیض که میگن...یعنی همین ...
سر جمله با ته جمله ۲ تا معنی کاملا متفاوت را میده
بالاخره منتفی است یا مقدارش زیاده؟!
تا بعد
مثل بچه آدمیزاد پله های مترو را میام بالا..
وسوسه میشم تاکسی سوار شم...اما نمیشم..
میرم اونور خیابون برای اتوبوس...ایستگاه خلوت است و من دومین نفرم تو صف
اتوبوس میاد...راننده سر خط نگه نمیداره...
درست وسط صف درازی که تو همین ۵ دقیقه تشکیل شده می ایسته
خب درین مواقع نمیتونی انتظار داشته باشی کسی صف را رعایت کنه
...اونم تو دروازه غار...
همه پشت سری هایم سوار میشوند
درست در لحظه طلایی سوار شدن...
زنی با دست عقبم میزند و میپرد بالا...
خب درین مواقع من کلا لال هستم ..حتی برای فحش دادن هم لال هستم
دوباره میروم سر صف...ایندفعه نفر اول هستم
اتوبوس بعدی پولی است...آن هم وسط صف می ایستد...
ملت دوباره هجوم میبرند طرف در ...
ایندفعه با ضربه کاری پیرمردی عقب میفتم...
این دفعه دیگر لال نیستم...
بلند میگویم:
زن و مرد شون هم وحشی هستند...
پیرمرد برمیگردد و لبخند میزند...اینقدر دندانهایش دو تا یکی است
که چیزی در دلم بهم میخورد...
سوار میشوم...پیاده میشوم
سر کلاس با تاخیر میرسم...با بچه ها کج خلقی میکنم
خان اقا نیامده...
بچه ها میگویند هشته اش است
یعنی هشت روز از عروسی اش گذشته
میگویند شب عروسی اش حتی یک دقیقه هم ننشسته است....
در ثانیه ای فکر میکنم ....این پسر ۱۶ ساله بیش فعال کلاس من...
واقعا میداند چه خریتی کرده یا نه؟
از اجبار جامعه بیسوادش هم بیزار میشوم
نگاهم را میچرخانم روی دیوار
روی مقوای صورتی با خط بد نوشته:
۳-۱۱ هجری حضرت ابوبکر
؟-؟ هجری حضرت عمر
دلم میخواهد حرفی بزنم...فعلا گلویم را چیزی گرفته است...
از لجم تند تند درس میدهم.... یک فصل را تمام میکنم و در اخر فصل
تاکید میکنم که هفته بعد میپرسم.....
از بیماری های ارثی قصه میبافم و از کشته پشته میسازم برایشان
تا حرصشان را دربیاورم که در مملکت من تست میگیرند
برای ازدواج در کشور شما نه!
کلا امروز مرض اذیت کردن گرفته مرا...
دو بار آدمهای اینجا مرا عقب زده اند ....من چرا وحشی نشوم
و نیفتم به جان بچه هایی که
از فقر فرهنگ خانواده هاشان گیر ادمی مثل من افتاده اند..؟
کلاس را ده دقیقه زودتر تمام میکنم و به سمت مترو میروم...
وقتی در ماشین خودم مینشینم
انگار دوباره آدم میشوم....دوباره حقوق شهروندی یادم میاید...
یاد صف اتوبوس میفتم....و یاد صف تاکسی در بلاد کفر...
۱ ساعت در صف تاکسی بودیم و کسی صدایش هم در نیامد...
همین همشهری های عزیز مثل شهروندان متمدن ۱ ساعت ایستادند و نطق نکشیدند
اگر اینجا بود....گلاب بروی تو خواننده عزیز
از بالا تا پایین مملکت را شکر باران میکردند.....
این است دیگر...اینیم دیگر
نخواه برایت بگویم که در آرایشگاه دخترک چه زوری میزد نیوکاسل را
نیکسل تلفظ کند و ان یکی هوار هوار میگفت که همه بدانیم در ایالت گجرات
هند زندگی میکند و پسر فلان مهاراجه میمیرد برای غمزه نگاه دختر ایرانی
و آن یکی که عروسی اش همین دوشنبه است
میگفت که شرط کردم مرا ببرد کشمیر برای ماه عسل...
لابد دلش جنگی...توپی... تانکی..هیجانی چیزی میخواهد ...
خب چرا نمیرود عراق؟...ارزانتر است...تازه آمریکایی هم
میبیند....
همان ۱۰-۱۱ روز دلم پر کشید برای ایران
همین ۲-۳ روزه پر کشیدنها تمام شد..
نمیدانم...بروم یا نه...
پر بکشد یا نه؟
خاصیت دنیا همین است..
همیشه یک جای کار میلنگد....
تا بعد
اگر میدانستم این نژاد آریایی از کدام ناحیه
تاریخ پس گردنی خورده...
که مردمانش تابلوترین ملت متحرک دنیا هستند
خودم در آن مقطع تاریخی جواب پس گردنی را میدادم...
بدترین نوع پوشش...
بلندترین صدای آدمیزاد در هر مکان عمومی
خیره ترین چشمها به هیکل مردم و پچ پچ های تابلو
پرترین ظرف های غذای نیم خورده...
و خیلی چیزهای دیگه که اصلا دلم نمیخواد
یادم بیاد
همشون مال هموطن های خودم بود...
که چی؟...که آمده اند خارج....
که خارج مهد تمدن است و آزادی
و من ندارم اینها را در ایران
حالم را بدجوری گرفتند هموطنان
آبرویی که جلوی همسفران غیر ایرانی ام رفت را دیگر بحساب نمیآورم
تا بعد
خدایا ممنونم که امسال هم فرصت داشتم که زندگی کنم...
که ببینم و بشنوم...
بشناسم و بیاموزم...
شکست بخورم و نا امید نشوم...
دیده شوم و تحسین شوم...
و همیشه در قلبم در نهان ترین زاویه های
فکرم امید به رحمت واسعه تو داشته باشم
ممنونم که فقط هستی
سپاسگزارم از همه نعمت های داده و نداده ات که مرا اینگونه
خوشبخت و راضی کرده است
ممنونم که همینقدر بمن فهم دادی تا با تشکر از خودت..
بیشتر با هم دوست باشیم و من و بیشتر تو را دوست بدارم
آن کسانی را که از من گرفتی در نزد خودت گرامی بدار و
آن کسانی که به من بخشیدی برایم نگه دار
من به امید و اتکا بوجودت راه جدیدم را آغاز میکنم...
مطمئنم که مرا تنها نخواهی گذارد...
خدای نازنینم
سال نو تو هم مبارک
تا بعد